پسرک دل باخته بود
به ابر های پاک و سپید
به خورشید
باد او را می خواند
به دیاری دیگر
به دیاری دور
پسرک دل به باد سپرده بود
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:30 توسط اردشیر همتی
|
عشق حقیقت دارد
من در چشمانت دیده ام اش
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 19:4 توسط اردشیر همتی
|
خندیدن یادت نره
من زمستونو
با گرمای خندت سر می کنم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 0:37 توسط اردشیر همتی
|
آه ای عشق
آه ای عشق
آه که چه سیمای غریبی داری ای عشق
+
نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 4:45 توسط اردشیر همتی
|
برف شعریست
از سپیدی خیره کننده
برف شعریست
به زیبایی چشمانت
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 23:42 توسط اردشیر همتی
|
صدای آوای باران بود
و یاد تو
ای مهربان تر از خورشید
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 20:0 توسط اردشیر همتی
|
وقتی که می خندی
دنیا می خندد
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 1:33 توسط اردشیر همتی
|
تو خالیم می کنی
تو آزادم می کنی
تو پروازم می دهی
+
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 0:4 توسط اردشیر همتی
|
برف ها آب شده اند
من ماندم و دستان خیسم
برف ها آب شده اند
من ماندم و سرگدانی
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 23:21 توسط اردشیر همتی
|
چشمانم را بستم
پرواز هزاران پروانه را دیدم
در پسش، لبخند تو
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 17:15 توسط اردشیر همتی
|
چیزی در قلبم می لرزد
مثل قلقلکی از نوازش قاصدکی
نگاهت که به یادم می آید
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:10 توسط اردشیر همتی
|
گمت کرده ام
کجایی که ببینی ام
این گونه بی قرار
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 2:5 توسط اردشیر همتی
|
سکوت همه جا را پوشانده
و من فقط منتظرم
....
چکه ای باران
گلوله ای به سبکی برف
....
تو درون من گم شدی
و من دنیا را به انتظار تو شناختم
....
سکوت همه جا را پوشانده
و من فقط منتظرم
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:52 توسط اردشیر همتی
|
آنقدر خسته ام که می توانم
موسیقی را بشنوم
گرمای دستانت را در دستانم حس کنم
و برقصم
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 11:45 توسط اردشیر همتی
|
تو مانند خنکای قطره های بارانی
بر پوست نازک بهار
تو مانند سرسره بازی بادی
میان لطافت برگ ها
تو اولین درخشش خورشیدی
در سکوت صبح
و من چشمانم را به آسمان دوخته ام
آنچنان شیفته
که حتی تو را از یاد برده ام
از آسمان می پرسم
باز هم باران می بارد ؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 17:9 توسط اردشیر همتی
|
امشب رویای جشمانت را خواهم دید...
چه زیباست پیچیدن بوی عطرت
در اتاقی که از تو خالیست
چه زیباست حس کردن دستانت
با دستانی که از تو دور است
چه زیباست شنیدن صدای خنده ات
در شبی که تو نیستی
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 1:42 توسط اردشیر همتی
|
آنقدر ساده است که فکرش را هم نمی توان کرد...
آنقدر زيباست که به خواب هم نمی توان ديدش...
آنقدر وسيع است که تمام عالم در مقابل آن سوزنی بيش نيست...
آنقدر ساده است که فکرش را هم نمی توان کرد...
آزاد باش... نفس بکش...آرام باش... نفس بکش...شاد باش... نفس بکش...
عاشق باش... عاشق باش...عاشق باش...
آنقدر ساده است که فکرش را هم نمی توان کرد...
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم دی 1382ساعت 3:23 توسط اردشیر همتی
|
شاید زمانی اشک بر گونه های تو نیز جاری شود
راحت باش
و آسوده
من هم روزی با اشک بیگانه بودم
اگر بدانی چه دنیاییست دنیای اشک ...
راحت باش
و آسوده
زمانی اشک بر گونه های تو نیز جاری خواهد شد
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم دی 1382ساعت 4:27 توسط اردشیر همتی
|