چشمانم را بستم
پرواز هزاران پروانه را دیدم
در پسش، لبخند تو
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 17:15 توسط اردشیر همتی
|
چیزی در قلبم می لرزد
مثل قلقلکی از نوازش قاصدکی
نگاهت که به یادم می آید
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:10 توسط اردشیر همتی
|
گمت کرده ام
کجایی که ببینی ام
این گونه بی قرار ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 2:5 توسط اردشیر همتی
|
سکوت همه جا را پوشانده
و من فقط منتظرم
....
چکه ای باران
گلوله ای به سبکی برف
....
تو درون من گم شدی
و من دنیا را به انتظار تو شناختم
....
سکوت همه جا را پوشانده
و من فقط منتظرم
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:52 توسط اردشیر همتی
|
می توان بال گشود و پرواز کرد
می توان وسعت دریاها را دید
می توان بیکرانگی باد را حس کرد
می توان گرمای خورشید را چشید
می توان در باران رقصید
می توان عاشق بود
می توان شعر گفت
و می توان به خاکستری امن دیوارها قانع بود
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:49 توسط اردشیر همتی
|
خستگی آنچنان بدنم را فرا گرفته
که با روحم می توانم
صدای موسیقی را بشنوم
گرمای دستانت را در دستانم حس کنم
و برقصم ...
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 11:45 توسط اردشیر همتی
|
تو مانند خنکای قطره های بارانی
بر پوست نازک بهار
تو مانند سرسره بازی بادی
میان لطافت برگ ها
تو اولین درخشش خورشیدی
در سکوت صبح
و من چشمانم را به آسمان دوخته ام
آنچنان شیفته
که حتی تو را از یاد برده ام
از آسمان می پرسم
باز هم باران می بارد ... ؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 17:9 توسط اردشیر همتی
|
برف
شعریست
که آرام از آسمان فرو می بارد
برف
نوازش سپید سکوت است
بر پوست خاک
برف
رویاییست
در عمق روشنای چشمان تو
برف
شعریست
که آرام از آسمان می بارد
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 0:14 توسط اردشیر همتی
|
امشب رویای جشمانت را خواهم دید...
چه زیباست پیچیدن بوی عطرت
در اتاقی که از تو خالیست
چه زیباست حس کردن دستانت
با دستانی که از تو دور است
چه زیباست شنیدن صدای خنده ات
در شبی که تو نیستی
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 1:42 توسط اردشیر همتی
|
آنقدر ساده است که فکرش را هم نمی توان کرد...
آنقدر زيباست که به خواب هم نمی توان ديدش...
آنقدر وسيع است که تمام عالم در مقابل آن سوزنی بيش نيست...
آنقدر ساده است که فکرش را هم نمی توان کرد...
آزاد باش... نفس بکش...آرام باش... نفس بکش...شاد باش... نفس بکش...
عاشق باش... عاشق باش...عاشق باش...
آنقدر ساده است که فکرش را هم نمی توان کرد...
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم دی 1382ساعت 3:23 توسط اردشیر همتی
|